هلالیون

دانلود نوحه از حاج عبدالرضاهلالی وسایر مداحان

شهید صابری
نویسنده : محمدموسوی - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۳
 

بسم الله الرحمن الرحیم

می خوام ببرمتون به سال 73،72 ، سالی که شهید عباس صابری ( شهید تفحص ) رضا پِِِله یا رضا سیاه شرّ و شور محله رو هیئتی کرده بود و عاشق امام حسین اون موقع ها چقدر دوست داشتم شهید بشم ، 14،13 سالم بود ، اُلگوم شده بود مداح شمالیا ( شهید علمدار ) ، عشقم شده بود 5 شنبه شب بشه با اتوبوس بنیاد شهید که دم مساجد می زاشتن ، با خانواده هاشون بیام بهشت زهرا و تو اتوبوس یه دمی از امام زمان و امام حسین بگیرمو اشک پدر ، مادرای شهدا رو در بیارم .... وای بذارید از سحرها بگم ،.... از نماز جماعت صبح که خیلی مقید بودم حتماً پشت حاج آقای حبیبی به جماعت بخونم وای که چه حالی میداد... وقتی صدای زنگ ساعت کامپیوتری در می اومد عشق می کردم.... انگاری خدا بیدارم می کرد .... وقتی آب تو صورتم می زدمو به آینه نگاه می کردم لبخند رضایت پروردگارمو از بندگیم حس می کردم اوه.... پیاده پیاده با نعلین خش خش ، تسبیح به دست از محلهء سوسن آب می اومدم نماز جماعت صبح مسجد المهدی مجیدیه ... چه نمازی، احساس سبکی می کردمو بی نیازی بعدشم می شستم پای قرآن ، تنهای تنها خوب یادمه سورهء نباء رو می خوندم ..... آخه شنیده بودم هر کی 40 صبح این سوره رو بخونه حتماً می ره مکّه .... چه چله های روحانی و با صفائی ، زیارت عاشوراهای پشت بوم خونه.... دعای عهد تو پادگان میبد .... اینی که هستم الآن همه از برکت اون روزاست بچه ها می دونین که چی می گم!؟!! شاگرد میوه فروشی بودمو بار خالی می کردم خیلی قبل ترشم عملگی می کردم، ملات درست می کردم... کاشی کاری و .... اوستا داشتم یه تخم مرغ آبپز با یه سیب زمینی و یه ذره گوجه فرنگی که مامانم واسم شب میزاشت ظهرا ناهار می خوردم.... چه انرژی بهم می داد واسه باقی روزم.... ، عشقم این بود که وقتی پول گرفتم برم واسه مادرم یه تیکه لباس یا طلائی بخرم آخه زجر کشیده بود دیگه.... بگذریم. همه این عبادتا قبل از بلوغ ، روزه گرفتنا و چله گرفتنا واسه این بود که می دونستم باید رضا هلالی با همه فرق داشته باشه و خیلی خیلی باید ریاضت بکشه .... بالاترین افتخارم این بود که خالق دیونهء مجیدیه رضا هلالی رو دوسش داره.... اینو از چشاش می فهمیدم ؛ مدام با اون صدای کلفتش می گفت : عبدالرضا فقط امام رضا ... یا امام رضا... امام رضا دوست داره ، اون راست می گفت .... حرف راستو می گن یا از بچه بپرس یا از دیونه .... واقعاً امام رضا دوسم داشت ، خیلی چیزا گفتنی نیست بچه ها ، نمی دونم بچه های بهشت هوائیم کردن که ساعت 30/5 دقیقهء صبحه هنوز بیدارم ... یا دلم هوای اون روزا رو کرده .... چی می دونم خلاصه آی نوجوونا قدر پاکی و تنهائیاتون رو بدونین و با خدا رابطه بر قرار کنین با شیطون، با نفستون، لجبازی کنین و کمرشو بشکنین تا جوونین.... مثل یه بچه کوچولوی ناز نازی با خداتون حرف بزنین، اینو باور کنین که پروردگارتون هم نشینه با شما ، باهاش درد و دل کنینو بهش بگید که بهترین رفیقتونه آره اون موقع 14 ساله بودمو  و الآن 28 سالمه و هنوز که هنوزه دارم نون گدائی نیمه شبای  نو جوونیم رو می خورم و برای شما نفس می زنم....